خرید بک لینک

تا رسیدم بهاتاق، چادر و کیفم از سر شونه م افتاده بود. در رو بستم و طول اتاق رو قدم زدم. بهشرایط خودم فکر میکردم، به اینکه رابطه ی پدر و مادرم هیچوقت بی مشکل نبوده اما الاناوضاع از همیشه بدتره و جدا از هم زندگی میکنن. هیچوقت با هیچکس حتی صمیمی تریندوستام هم درددل نمیکردم و کسی خبر نداشت چی تو خونه مون میگذره. اون قدر شیطون وخندون بودم که بقیه فکر کنن همه چیم رو به راهه. اما حالا مجبور بودم از چیزهاییبا یک پسر صحبت کنم که خطوط قرمز زندگیم بود.

اگه بنا بوداونا بیان خواستگاری حتما سراغ مامان رو میگرفتن و منم لابد باید همون چیزهایی رومیگفتم که مریم به خواستگارش گفته بود و ازدواج کرده بود!

یه غروردخترونه بهم نهیب زد: هی دختر! فکر چی رو میکنی؟! تو که اینو نمیخوای! اونه کههوایی شده حالا اگه خیلی عاشقه دندش نرم، پای مشکلاتت واسته، اگرم نموند به درک!

حرفهاشو توذهنم آوردم و بخشهایی رو که لازم بود به خانواده گفته بشه رو جدا کردم. وقتی مطمئنشدم چیا رو باس بگم، با دست های عرق کرده و اضطرابی آشکار، از اتاق زدم بیرون.

بابا توآشپزخونه بود. این دومین بار بود که راجع به خواستگار باهاش حرف میزدم و کمتر ازدفعه قبل خجالت میکشیدم...

دل رو زدم به دریا، یه روز قسمش دادمراز نگه دار باشه اون وقت همه ی زندگیمو براش تعریف کردم به این خیال که پا پس میکشه!اما موند و من رو هم نگه داشت. هرچند ماه ها طول کشید تا بتونه به خانواده ش بگهقصد ازدواج داره. مخالف های خونواده، وجود برادر بزرگتر مجرد و بیکاری موقتی پدرشباعث به تعویق افتادن جلسه ی رسمی خواستگاری شد. ولی یک روز بی خبر مادرش اومددانشگاه، من تو راه خونه بودم که بهم زنگ زد و خواست که برگردم (شماره تلفنم رو ازدوستم گرفته بود).

محوطه رو بهروی دانشکده ادبیات نشستیم، مادرش ازش خواست که کنارمون نباشه و اون اطراف دوربزنه تا خبرش کنه. خیلی باهام صحبت کرد. جزئیاتش خاطرم نیست فقط یادمه چندین بارتاکید میکرد که ما چیزی نداریم و بچه زیاد داریم و رو مال پدرش حساب نکن و این باسبره سربازی و کار نداره و ... منم کفری شدم و گفتم ظاهرا شما قضیه رو درست متوجهنشدین! این من نیستم که اصرار دارم! و بهتره این حرف ها رو به خودشون بگین! امامادر شوهرها همیشه با این پیش زمینه ی ذهنی هستن که هرچیزی هست زیر سر دختره س وپسرشون بی گناهه!

خلاصه اینکهیک سال و هشت ماه بین اون ابراز علاقه و محضر رفتنمون فاصله افتاد. تو این وقفه اوضاع ما هم مساعدتر شد و مامانم برگشت.

سرانجام نیروی عشق کار خودش رو کرد و یکی یکی موانع رو پس زد و دل ها رو بدست آورد و زبونها رو بست. خیلی پس کشیدن، خیلی کم گذاشتن، خیلی باهاشون راه اومدیم. فقط و فقط بهاعتبار علاقه ای که تو وجودش به خودم احساس میکردم. حتی یک بار بابام اومددانشگاه و کلی باهاش حرف زد. بعدش به من گفت: دخترم این پسر، تکیه گاهت نیست، فقط همراهته!نمیتونه دستتو بگیره بالا ببره، باید پا به پاش زحمت بکشی و انرژی بذاری، دیگه خوددانی!

و من تصمیمنهایی رو روزی گرفتم که رفته بودیم ایستگاه دامپروری. روزی که کاملا ازم نا امیدشده بود. روزی که جریان موقعیت و وضع مالی خواستگارای دیگه م که تو همون روزهاباهم و یهویی سر و کله شون پیدا شده بود به گوشش رسید و کاملا آماده دل بریدنشده بود. آخر سال 87 بود و یکی دو روز بیشتر تا تولدش نمونده بود.

بهش زنگ زدمو تبریک گفتم. خیلی خوشحال شد، خیلــــی. فکر نمیکرد یادم باشه! ولی من رو تولدشخصیت های مهم زندگیم خیلی حساسم و محاله فراموششون کنم. گفتم براتون یه هدیهدارم. یه هدیه که یه جمله س! نمیدونم پیش خودش چی فکر کرد اما اونجا بهش نگفتمچیه! هنوز مردد بودم. باهاش قرار ایستگاه رو گذاشتم. ولو شده بود رو صندلی و اصلارمق حرف زدن نداشت، تشکر کرد که تولدش رو تبریک گفتم و بعد ادامه داد که بهم حقمیده، که میدونه هیچی نداره که بهش افتخار کنه و روش مانور بده واسه بدست آوردندلم، میدونه که از سرش زیادم و چون خونواده ش پشتش نیستن ناتوان تر از همیشه س.بعد با صدای آروم تر گفت میتونم همیشه مثل یه داداش روش حساب کنم و هرکاری داشتمبهش بگم و اصلا هم نگران چیزی نباشم. این سه ماه باقی مونده از دوران دانشجویی مونهم میگذره و بعد فراموش میکنم هادی ای هم بوده و ...

ته دلممیخندیدم و با بدجنسی چیزی نمی گفتم تا کاملا نا امیدیش رو حس کنم! لحظه های قشنگیبود که هیچوقت یادم نمیره. گاهی وقتها که از دستش عصبانی و دلخورم، فکر کردن بهاون اوج خواستن و گذشتن و شیرینی اون روزها آرومم میکنه و بازم حس میکنم که چقدربرام عزیزه.

خدا رو شکرکه الان همسرمه. خدا رو شکر با کسی ازدواج کردم که حاضر شد واسه م در برابر همهی موج های منفی و مخالف بایسته. خدا رو شکر که نیروی خطبه ی عقد، طوری مهرش رو بهدلم انداخت که من زودتر از اون دستش رو گرفتم و هر روز بیشتر از قبل دوستش دارم.

"روزازدواج و خانواده مبارک"

برچسب: نویسنده: مهشید تاريخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 21:15

صفحه بندی