خرید بک لینک

بهپیشنهاد سال بالایی ها و با هماهنگی بچه ها، درس عملیات کشاورزی رو که تابستونسال سوم ارائه میشد، یک سال زودتر و در شرایطی برداشتیم که هنوز 4 ترم بیشتر پاسنکرده بودیم. اینجوری فرصت بیشتری برای آمادگی آزمون ارشد داشتیم.

هر روزصبح سرویس از دانشکده میبردمون ایستگاه دامپروری تو سه راه فردوسی که فاصله زیادیتا دانشگاه داشت و واسه خودش اردویی بود! اونایی که وسیله داشتن و یا خونه شون تومسیر بود، خودشون میرفتن و اونجا دور هم جمع میشدیم و درس و کار رو شروع میکردیم.

اینفصل سال دانشکده مون تقریبا تعطیل بود و فقط به به گروه خاصی از دانشجوها سرویسدهی داشت، سایت هم فقط ارشدها رو راه میداد.

مناز دبیرستان عشق کامپیوتر بودم و چون خونه مون سیستم نداشتیم، رفتم با مدیر گروهمونصحبت کردم به مدیرسایت نامه بنویسه که من قراره رو یک وبلاگ علمی کار کنم و بهخدمات سایت احتیاج دارم تا اونا اجازه بدن  وقتی از عملیات برمیگردم یه گشتی تونت بزنم. نامه ی مدیر گروه کار خودشو کرد و منم مثل دانشجوهای ارشد تو تابستون پایثابت سایت شدم.

اینارو داشته باشین! حالا بذارین بریم یک ترم عقب تر، وقتی که تو درس حسابداری یک مینیاستاد تازه کار، پروژه برنامه نویسی win QSB برای جیره رو گذاشت تو نمره اصلی درس سه واحدی مون! کارعبثی که به طرز وحشتناکی زمان بر و سخت بود و هیچکس نمیتونست برنامه ای که نوشتهرو ران کنه. اصول این نرم افزار، اقتصاد محوره در حالیکه در جیره نویسی، مسائل مهمتر از هزینه ی خوراک وجود داره.

ازاونجایی که ایشون استاد بودن و ما هم هلاک نمره! همه ی تلاشمونو کردیم و ساعت هایمتمادی پای سیستم نشستیم تا بلاخره بنده اولین دانشجویی بودم که به نتیجه رسیدم!البته نه برای گاو و گوسفند و جوجه! بلکه برای پرواربندی خوک!

موضوعیمتفاوت و اندکی مورد دار که با توجه به منور الذهن بودن استاد گرامی، تایید ومثالی شد از ایرانی میتواند برای سایر دانشجویان!

بهواسطه کار کردن روی پروژه، ساعات زیادی از وقتم رو تو سایت می گذروندم و یکی ازآقایون همکلاسی، گاهی میومد به بهونه ای حرفی میزد، مشورتی میداد، پیگیر پیشرویکارم میشد، کمک میخواست، کمک میکرد و خلاصه اینکه بیشتر از یه همکلاسی کنارم بود.

واینجوری بود که بهم نزدیک شد. آخه پیش از این من همیشه لحظاتی قبل از شروع کلاسپیدام میشد و بلافاصله بعد از استاد جیم میزدم و خیلی کم پیش میومد بی هدف ودورهمی با بچه ها حرف بزنم مگر در مواقعی که استاد تاخیر داشت یا کلاس ها پشت سرهم بود و دیگه کرایه نمیکرد برم و برگردم.

اونموقع ها وقت آزادم رو تو اداره کل امور دانشجویی به ثبت کامپیوتری اسناد محضریمیگذروندم. هرچند درآمدش خیلی کم (واسه زیر 70 واحد پاس کرده ها، ساعتی 200 تومن وواسه بالای 70 واحد پاس کرده ها، ساعتی 250) بود اما لااقل بخشی از هزینه ی بلیترفت و آمدم رو تامین میکرد.

حالابرگردیم به همون ترم تابستونی: یک روز بعد از کلاس عملیات وقتی که همه سوار سرویسشدیم که برگردیم، همکلاسیم، آقای "ج" ، یکی از دخترهای کلاس رو که رابطهی نزدیکی با من داشت صدا کرد و بیرون از سرویس چند لحظه ای باهاش صحبت کرد.

وقتیفاطمه نشست کنارم با لبخند شیطنت آمیزی گفت "ج" فردا ظهر جلوی دانشکدهمنابع (ساختمون کنار سایت) منتظرته. گفتم حتما میخواد در مورد اینکهچطوری مجوز استفاده از سایت رو گرفتم، سوال بپرسه.

دخترااز همون ترم یک عادت داشتن تا ببینن کسی بیشتر از یکی دوبار با یه پسر حرف زد یاتقاضای جزوه ای مطرح شد بچسبوننش به طرف. نامردا حتی از استادا، حتی از اونایی کهجای پدربزرگمون بودن هم نمیگذشتن و همه رو به هم میچسبوندن و سوژه ی خنده و سر بهسر هم گذاشتن رو جور میکردن!

جالبه بدونین که تا اون موقع واسه منم که سر کلاس هازیاد سوال میپرسیدم و بحث میکردم، دو نفر تراشیده بودن که البته هر دو استاد ومجرد بودن! یادمهیه بار از استاد جانورشناسیمون پرسیدم "پشه ها روزها کجا میرن؟!" کلاس شدهبود بمب خنده اما اون طفلی پنج دقیقه برام توضیح داد چی به چیه! و اصلا به رویخودش نیاورد سر کارش گذاشتیم! (خدا از سر شیطنت هام بگذره)

امااین یکی فرق داشت، با اون قبلی ها منم میخندیدم و شوخی میکردم اما با این نمیشد!اصلا حساب همکلاسی از استاد جداست. مخصوصا این همکلاسی. پسر کم حرف و خجالتی که نهزبون چرب و نرم و جذابی داشت و نه تیپ و قیافه و لباس پوشیدنش دخترکش بود. از همهمون بیشتر تو این رشته غرق شده بود و پای ثابت ایستگاه دامپروری و گاوداری دانشگاهبود... منم که عاشق بوی خوش و ادکلن! حتی دوست نداشتم تو ذهنم بیارم هدفی غیر ازسوال درسی برای ملاقات داشته باشه.

فرداشمن زودتر از اون رسیدم. میخواستم سریعتر کارم رو انجام بدم و برم. یه جزوه هم دستمداشت که همراه خودم بردم تا اگه بهونه ش اون بود قضیه تموم شه. دو سه دقیقه ای نگذشت که از دور پیداش شد. بلوز سفید پوشیده بود و مثل همیشه شلوارپارچه ای. ریشش رو هم تراشیده بود و شیک تر از قبل به نظر میرسید.

ادامهدارد...

برچسب: نویسنده: مهشید تاريخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 21:16

صفحه بندی