شمارش معکوس :
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
کمی شبیه ماه، کمی شبیه شما
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
این برنامه مشاعره رااین دكتر امیراسماعیل آذر رااین استاد زبان و ادبیات فارسی راانگار فقط برای من ساخته اند که "شما" را یاد کنم فقط "استاد خودم" را
قسمت پایانی
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
تا رسیدم بهاتاق، چادر و کیفم از سر شونه م افتاده بود. در رو بستم و طول اتاق رو قدم زدم. بهشرایط خودم فکر میکردم، به اینکه رابطه ی پدر و مادرم هیچوقت بی مشکل نبوده اما الاناوضاع از همیشه بدتره و جدا از هم زندگی میکنن. هیچوقت با هیچکس حتی صمیمی تریندوستام هم درددل نمیکردم و کسی خبر نداشت چی تو خونه مو...
ادامه ی خاطرات خواستگاری
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
توفاصله ی چند قدمیم ایستاد و شروع کرد به تعارف و احوال پرسی! دیدم داره طفره میره،پیش قدم شدم و نامه ای رو که مدیر گروه برام نوشته بود نشونش دادم، لبخندی زد و ظاهراشروع کرد به خوندنش اما حواسش جای دیگه بود. براش توضیح دادم که چی گفتم و چطوریمجوز گرفتم.اونقدری که انتظار داشتم به حرفام گوش نمیکرد، از ب...
خاطره خواستگاری دانشجویی تابستون 86
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
بهپیشنهاد سال بالایی ها و با هماهنگی بچه ها، درس عملیات کشاورزی رو که تابستونسال سوم ارائه میشد، یک سال زودتر و در شرایطی برداشتیم که هنوز 4 ترم بیشتر پاسنکرده بودیم. اینجوری فرصت بیشتری برای آمادگی آزمون ارشد داشتیم.هر روزصبح سرویس از دانشکده میبردمون ایستگاه دامپروری تو سه راه فردوسی که فاصله زیاد...
دوربین مدار بسته
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
تا دیروز دقت نکرده بودممن حین گوش کردن به صحبت های بقیه پای تلفن همش میگم "آها"طوطی کوچولوی مامان، گوشی رو برمیداره، بعد "الو، ســـلام" سکوت میکنهو فقط هر چند ثانیه یک بار میگه: "آها"اون از مسخره کردن حساسیتم، اینم با تلفن حرف زدنم!وای که چقدر تحت نظرم من!
از من
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
لبخندبه لب داشتن و داد نزدن، اعصاب فولادی و حوصله ی تموم نشدنی میخواد! خیلی شیطونیمیکنه! از هرجا کیشش میکنم، میره دست میذاره رو یه وسیله ی دیگه. هرچی کارخطرناکتر، آقا به انجامش مشتاق تر!بعدواکسنش شیطون تر شده! دو روزه از 6 صبح بیداره و تا میتونه آتیش میسوزونه و ساعتای3-2 دیگه از فرط خستگی خوابش میره...
برای اینکه دیکتاتور نباشم
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
به احترام اعتراض دیشب مریم، خواهر عزیزتر از جانمبه بزرگداشت همه ی آنهایی که وبلاگم را اینگونه نمیخواستندتایید و پاسخ دهی به کامنت ها را از سر خواهم گرفتمن هرچه درگیر شوم فدای سرتانخوش آمد بازدیدکنندگانم باشد، ما را کافیست
top 10
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
یه بازی! 10تا از بهترین هاتون رو اینجا یا تو وبتون بنویسنهمه تون دعوتیندوستای خوبمرنــگ : زرد جـیـغ شـهــر: رامـسـرگــل : شـکــوفــه مـیـوه : گــیــلاسشـغـل : مـعلـمی غـذا :فـست فـودتفـریـح : متاهلی دوست : داداشـمکتاب : قرآن حکیم فیلـم: تـایتـانـیـک
واکسن شیرافکن!
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
فاجعه ای با نام واکسن 18 ماهگی رو تجربه کردیمسخت ترین و دردناکترین واکسن دوران کودکیت بودقطره و تزریق به دستت مشکلی نداشت، اما وای از تزریقی که به پای چپت شده بوداز حدود 5 ساعت بعد، درد وحشتناکش شروع شد و اصلا نمیتونستی پاتو تکون بدیاگه استامینوفنت رو قطع میکردم تبت بالا میرفتدوست داشتی پاشی راه بری...
یک میم و چهار نقطه
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
از خرداد 90 تا همین چند لحظه پیش، برایش وبلاگ نوشتهبرای م.... برای دختری که مثل هیچکس نیستعاشقانه های دلنشینش را میخوانم آنقدر تعصب دارد که اسمی از فرشته آسمانی اش نمی آورد، فقط م....تشنه ی شنیدنم، چقدر معشوقه بودن شیرین است اینکه برای کسی آنقدر مهم باشی که حتی شمارش ثانیه های دوری ات را پست کندچقدر...
نماز خوندن امید کوچولو در آستانه یک و نیم سالگی
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
تصادف
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
من گواهینامه ندارمتابستون 88 همه ی مراحلش رو رفتم ولی تو شهری رد شدمنه اینکه بلد نباشم هاااچون زبون درازی کردم افسره ردم کرد!ترمزها رو خیلی یهویی میگرفتم، خودم که کمربند داشتم اما افسریکه بغل دستم نشسته بود پرت میشد جلو!یه بار بهم تذکر داد "یواش ترمز بگیر" باز هم تکرارکردمگفت "هی خانوم! داشتم میرفتم...
باز هم حساسیت
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
یه چی بگم بخندین:این روزها حساسیت م زیاده شده، بیشتر روزم به عطسه و آبریزش چشم و بینی میگذره.این امید ناقلا هم ادامو در میاره: وامیاسته سرشو خم میکنه میگه: هااف هااف هااف بعدشم بینی شو میکشه بالا و میره اینقدر خنده دار این کار رو تکرار میکنه که دوست دارم گازش بگیرم!راستی عیدتون هم مبارکلایق باشیم نا...
دیکشنری فسقلی (18 ماهگی)
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:16
کیکاب : کتاب بسنی : بستنی نَمین : زمینبی یون : بیرون آلا لی یو : آیلاو یو گِلو : لگوآموش : خاموش اوشَنی : روشن عبث : عوض بایوس : برسکامینون، کامیکون : کامیون ماس :ماه کُلات : شکلاتعیکن : عینک نِشم : چشم گوبیک : روبیک گَلَن : لگن
شمارش معکوس :
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:15
کمی شبیه ماه، کمی شبیه شما
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:15
این برنامه مشاعره رااین دكتر امیراسماعیل آذر رااین استاد زبان و ادبیات فارسی راانگار فقط برای من ساخته اند که "شما" را یاد کنم فقط "استاد خودم" را
قسمت پایانی
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:15
تا رسیدم بهاتاق، چادر و کیفم از سر شونه م افتاده بود. در رو بستم و طول اتاق رو قدم زدم. بهشرایط خودم فکر میکردم، به اینکه رابطه ی پدر و مادرم هیچوقت بی مشکل نبوده اما الاناوضاع از همیشه بدتره و جدا از هم زندگی میکنن. هیچوقت با هیچکس حتی صمیمی تریندوستام هم درددل نمیکردم و کسی خبر نداشت چی تو خونه مو...
ادامه ی خاطرات خواستگاری
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:15
توفاصله ی چند قدمیم ایستاد و شروع کرد به تعارف و احوال پرسی! دیدم داره طفره میره،پیش قدم شدم و نامه ای رو که مدیر گروه برام نوشته بود نشونش دادم، لبخندی زد و ظاهراشروع کرد به خوندنش اما حواسش جای دیگه بود. براش توضیح دادم که چی گفتم و چطوریمجوز گرفتم.اونقدری که انتظار داشتم به حرفام گوش نمیکرد، از ب...
خاطره خواستگاری دانشجویی تابستون 86
-
تاریخ: 1393/7/11 ساعت: 21:15
بهپیشنهاد سال بالایی ها و با هماهنگی بچه ها، درس عملیات کشاورزی رو که تابستونسال سوم ارائه میشد، یک سال زودتر و در شرایطی برداشتیم که هنوز 4 ترم بیشتر پاسنکرده بودیم. اینجوری فرصت بیشتری برای آمادگی آزمون ارشد داشتیم.هر روزصبح سرویس از دانشکده میبردمون ایستگاه دامپروری تو سه راه فردوسی که فاصله زیاد...