توفاصله ی چند قدمیم ایستاد و شروع کرد به تعارف و احوال پرسی! دیدم داره طفره میره،پیش قدم شدم و نامه ای رو که مدیر گروه برام نوشته بود نشونش دادم، لبخندی زد و ظاهراشروع کرد به خوندنش اما حواسش جای دیگه بود. براش توضیح دادم که چی گفتم و چطوریمجوز گرفتم.
اونقدری که انتظار داشتم به حرفام گوش نمیکرد، از بلاتکلیفی حوصله م سررفت. پرسیدم راستی شما با من کاری داشتین؟! من و منش دلم رو لرزوند و از اون حالتبی تفاوتی خارج شدم. رفتارش اصلا طبیعی نبود و این آرامش قبل از طوفان رو میتونستمزیر حرف های بریده بریده و عدم تمرکزش حس کنم. سنگینی نگاهش اذیتم میکرد، از عدمتوانایی من به نگاه کردن تو چشماش استفاده میکرد و راحت ریز حرکاتم رو تحت نظرداشت. از هر نظر اعتماد به نفس داشت فقط قدرت بیانش تعریفی نبود.
همیناعتماد به نفس کاذب باعث شد جمله ای بگه که عصبی بشم و جلوش جبهه بگیرم:"حتما خودتون میدونین چی میخوام بگم" گفتم نه نمیدونم!
-فکرمیکردم خبر دارین و این کارم رو ساده تر میکنه!
] با تعللش لحظهبه لحظه عصبی ترم میکرد [ نه من هیچی نمیدونم.فقط حدس زدم واسه استفاده از سایت و ... یهو نگاهم به دستم افتاد، جزوه رو به طرفشدراز کردم و گفتم آها یا این جزوه باشه!
لبخندیتحویلم داد و گفت: نه اون جزوه رو حالا حالاها لازم ندارم اصلا باشه مال خودت! (هرچندتا فعل یک بار مفرد استفاده میکرد و منم روش حساس شده بودم! ناخواسته باعث میشدحس خوبی بهش نداشته باشم)
-عصبانی و شمرده تر از قبل گفتم میشه لطفا بگین چرا گفتین من اینجا منتظرتون باشم؟!چی میخواستین بهم بگین. (نگاهم به اتوبوس هایی بود که هر 3-4 دقیقه یک بار از جلویایستگاه رد میشد و عجله داشتم که برم و به بعدیش برسم)
دلشرو زد به دریا و تو یه جمله خلاصه کرد: خب من میخواستم بهتون بگم... بگم که... منبه شما علاقه مندم!
انگار یه ظرف آب سرد رو سرم خالی کرده باشن (در اینجایادی میکنم از چالش سطل آب یخ و آرزوی سلامتی برای بیماران ALS ) یه صحنه هنگ کردم و با لحنتحقیر آمیزی گفتم: چی؟! یعنی چـــی؟! شما چی فکر کردین؟!
هولشد و چندتا جمله رو پشت سر هم ردیف کرد که راستش اونقدر قاطی بودم که همونجا همنشنیدم چه برسه به اینکه الان یادم بیاد فقط تو خاطرم هست پرسیدم این علاقه کهمیگین چه معنی ای داره و اونم گفت یعنی دارم اجازه میگیرم بیشتر باهاتون آشنا بشم،برای ازدواج.
-مطمئنبودم که شما میدونین آخه همه ی بچه های کلاس میدونستن و فکر کردم اینکه اومدیناینجا یعنی...
-یعنیچی؟! همه ی بچه های کلاس؟! (الان که فکر میکنم لحنم خیلی تحقیرآمیز بود. فکرمیکردم چه تحفه ای هستم! بعدا یکی از دخترا که پای ثابت ایستگاه دامپروری بود وهمونجا با همکلاسی دیگه مون صمیمی شدن و فروردین86 ازدواج کرده بودن، برام گفت کهصحبتم بین بچه ها تو ایستگاه زیاد پیش میومده و خیلی سر به سر "ج"میذاشتن تا اینکه یه بار همسر این دوستم شاکی میشه و بهش میگه حق نداری اجازه بدی اسماین خانومی که احتمالا خودش هم از چیزی خبر نداره بیافته سر زبون بچه ها. همینامروز فردا باید بری و به خودش بگی، و الا من خودم زنگ میزنم خونه تون و به مامانتمیگم!)
گفتمهمین قدر که باهاتون آشنا شدم کافیه! اگر هم برای ازدواجه که راهش این نیست و جاشاینجا نیست!
گفتخب میخواستم اجازه بگیرم!
گفتممن باید فکر کنم. هنوز نتونستم چیزهایی که شنیدم رو درک کنم!
یهحرفهای دیگه هم بینمون رد و بدل شد و من به یه چیزهاییش گیر دادم که شرمم میادبراتون بگم! آدم وقتی دلش جایی نیست. منطقش دست به کار میشه و منطق هم که رحم نداره!
صحنهی جالبی بود، حتی هنوزم از یادآوریش خنده م میگیره. دقیق 5 بار گفتم خداحافظ، رفتمو اون صدام زد و باز برگشتم و هر بار عصبانی تر از قبل جوابشو دادم. اشتباه کرد کهتو جلسه ی اول زیاد حرف زد اما خودش معتقد بود نمیخواد من فکر اشتباه بکنم و بایدکاملا توجیه بشم!
دفعهی آخری که صدام زد اتوبوس هم سر رسید و من راه در رو پیدا کردم و دیگه برنگشتم بهطرفش. پریدم تو اتوبوس؛ رفتم ردیف آخر و دستمرو گذاشتم رو دهنم... تو این چند دقیقه چه چیزهایی شنیدم و چقدر از دنیای سادگیمدور شدم.
روصندلی وا رفته بودم و حرفاش جلوی چشمام رژه میرفتن. باید درب شرقی پیاده میشدم ولیجا موندم. راستش رو بخواین ته دلم خوشحال و هیجان زده هم بودم. اینکه یه نفر نگاهخاصی رو آدم داشته باشه و به نظرش با بقیه فرق داشته باشی، شیرینه. هرچند هم کهمورد پسندت نباشه، همین دوست داشتن قشنگه... از طرفی از این همه جسارتش حرصممیگرفت و تو دلم فحشش میدادم.
بهزور کیف و چادرم رو جمع و جور کردم و ایستگاه درب شمالی خودمو از اتوبوس انداختمبیرون و با ذهن آشفته م راهی مسیرخونه شدم.
ادامهدارد...
برچسب:
نویسنده: مهشید