لبخندبه لب داشتن و داد نزدن، اعصاب فولادی و حوصله ی تموم نشدنی میخواد! خیلی شیطونیمیکنه! از هرجا کیشش میکنم، میره دست میذاره رو یه وسیله ی دیگه. هرچی کارخطرناکتر، آقا به انجامش مشتاق تر!
بعدواکسنش شیطون تر شده! دو روزه از 6 صبح بیداره و تا میتونه آتیش میسوزونه و ساعتای3-2 دیگه از فرط خستگی خوابش میره. اونوقت من تازه کمی فرصت پیدا میکنم به کاراییکه دوست دارم برسم، البته هر یک ربع یه بار بیدار میشه و باید شیر بخوره تا دوبارهبخوابه!
میشینمپشت کامپیوتر، دکمه استارت رو میزنم و تا بالا بیاد به این فکر میکنم که الان دلمچی میخواد؟!
میخوادکه تو یه اتاق با پنجره های قدی رفلکس باشم، یه صندلی چرخون اداری داشته باشم، ازوناییکه وقتی تکیه میدی پشتش میره عقب، پاهامو دراز کنم روی میز، یه لیوان بزرگ کافیمیکس داغ هم تو دستم بگیرم و بخارش بخوره تو صورتم و به چیزای قشنگ قشنگ فکر کنم.
نتمشغوله، یه دوری تو خونه میزنم تا خوردنی باحال پیدا کنم، هیچی نیست! به سرم میزنهچایی بذارم، عذاب وجدان دارم از صبح تاحالا 5 تا لیوان چای خوردم! بسه دیگه!
دریخچال رو باز میکنم، از سرمای هوای یخچال دندونام تیر میکشه! سیب هم بد نیست. خیلیبزرگ و خوشگله، همه ش واسم زیاده، چاقوی تیز رو دور تا دورش میگردونم و نصف میشه.
اوهنه! عجب صحنه ای! یعنی فقط همین یکی رو کم داشتم! همراه سیب یه کرم چاق سفید هم ازوسط نصف شده، هنوزم سرش رو تکون میده اما محتویات بدنش کشیده شده روی سیب! حالتتهوع دیشب دوباره میاد سراغم و باز سرگیجه و سرگیجه...گمونم بازم فشارم مث دیشبهمون حدود 8 روی 4 باشه چون نمیتونم سرپاواستم.
زیرکتری رو روشن میکنم. امید تو جاش غلت میزنه و من ملتمسانه نگاهش میکنم "جون مامانییه کم دیگه بخواب"
دیشبتو نت سرچ میکردم ببینم دلیل پایین بودن این فشار دیاستولی چیه؟! یه مطلب خوندمنوشته بود 24 هفته اول بارداری افت فشار و سرگیجه و تهوع طبیعیه! به هادی نشوندادم خیلی جدی و مطمئن میگه ما که کاری نکردیم! حق داره! ما کلا کار نمیکنیم!
یهلیوان چای میریزم و میام سراغ فولدر فیلمام. خیلی کفری ام 3 روزه درگیرم و هنوزنتونستم درستشون کنم. ظاهرا قبلنا که چند بار هادیم واسه جا به جایی فیلم ها، کامپیوترهارو شبکه کرده، ناخواسته دسترسی به چند تا از فولدرهامو محدود کرده و از هر راهیمیرم نمیتونم بازشون کنم. به توصیه همیشگی داداشم، کل نت رو زیر و رو کردم واسهحذف محدودیت پرمیشن اما تا حالا هیچ راهی جواب نداده. دلم نمیاد ازشون بگذرم، یهسری هاشون فیلمای عملیات اجرایی پایان نامه س و 30 قسمت اول بابالنگ دراز کهمیخواستم بدم سارا اینا ببینن. ما که نتونستیم مگه خدا خودش درستش کنه!!!
صبحکلی لباس شسته م و خیلی خسته م، ولی دوست ندارم بخوابم. این تنها زمانیه که میتونمبرای خودم باشم، حیفم میاد از دستش بدم. ورد رو باز میکنم و مینوسم...
یهجایی تقریبا سه تا انگشت پایین تر از گلوم، از تو یه چیزی مثل خار حس میکنم کهگاهی با قورت دادن بزاق، فرو میره تو گلوم (خیلی پایین تر از لوزه هام). ازاونجایی که دهنم موقع خواب کامل بسته نمیشه (اینو از خشکی زبونم وقت بیداریمیفهمم) میترسم دیشب عنکبوتی حیوونی چیزی قورت داده باشم! آخه دقیقا زیر در تراس خوابیدم!
نتهنوز مشغوله! مشغول بودنش خوشحالم میکنه! این یعنی اینکه شریکم حالش خوبه و اوضاعشاونقد رو به راه هست که بشینه پای نت (اینجوری دلگرمم). چند بار که پشت سر هم بیامو ببینم خط آزاده، نگرانش میشم...
برچسب:
نویسنده: مهشید